تبليغاتX
وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

این وبلاگ توسط((دکتر محمد سرابی زاده هک شد))

فرناز جان سلام خوبين شما من همونم كه وبلاگ شما

هك كردم از كاري رو كه كردم خيلي پشيمونم واقعا

نميدونم چه دليلي داشت كه اين كارو كردم

من براي اين كه اين اشتباهم رو جبران كنم 

اول اين كه پسورد وبلاگتون رو به شما بر مي گردونم

اينكه هك رو به شما كاملا ياد مي دم تا ديگه هك 

نشين و هم بتونين هك كنين  حتي حاضرم تلفني به 

شما هك رو ياد بدم اميدوارم بتونم اشتباهم رو جبران 

كنم راستي اسم ايديتون رو به ايدي olips_1199  اف

بزارین تا پسوردتون رو بفرستم و بگین کی میاین تو چت تا بتونم از دلتون در

بیارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:3  توسط پرنادوو  | 

این وبلاگ توسط ((دکتر محمد سرابی زاده هک شد))

این هم برای فرناز خانوم

ادرس ها وبلاگ من:

www.hacktraining.blogfa.com

www.sarabibooks.blogfa.com

www.doctorsarabi.blogfa.com

www.falsafehworld.blogfa.com

www.filter.blogfa.com

فرناز خانوم من شما رو نمی شناسم ولی حاضرم وبلاگ شما رو

پس بدم اگه وبلاگ تون رو می خواین در یکی از وبلاگ های

بالا که درج کردم نظر بدین و اسمتون هم بنویسین

تا پسورد وبلاگ تون رو برای شما بفرستم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط پرنادوو  | 

...........................................

............................. 

 تو همیشه به من یاد دادی که آدم باید بعد از تموم شدن یه رابطه به سرعت یه رابطه دیگه رو شروع کنه

پس چی شد ؟؟؟ چرا گذاشتی که تنها بمونی؟؟؟

تو که میگفتی اینکار اشتباهه !!!

پس چرا شروع نمی کنی؟؟؟

چرا میذاری تنها بمونی که اینهمه اذیت بشی؟؟؟

من که نتونستم ولی امیدوارم که تو بتونی...

مطمئن باش که کسی پیدا میشه که خیلی خیلی بهتر از من  لوست کنه ...

من که پیدا نکردم...

و بتونه اونی باشه که تو میخوای...

من که هیچ کس نتونست و نمی تونه برام مثل تو بشه...

پس شروع کن...

نذار که تنها باشی نمیخوام بشنوم که بگی من خیلی تنهام...

من نامرد نیستم ...

من مثل بقیه پسرها نیستم و ............

من میترسم...

ترس یه بهانستت...

و میترسم فراره ...

فرار از واقعیتی که داره منو دیوونم می کنه و به گلوم بد جوری فشار میاره...

امیدوارم که ترست از بین بره و بتونی اون چیزی رو که دلت میخواد  از نو شروع کنی...

و دیگه از هیچ چیز نترسی...

 

............................................

ولنتاینت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:52  توسط پرنادوو  | 

 

 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنن و

گنجشکها جدی جدی میمیرن...

آدمها شوخی شوخی زخم میزنن و

قلبها جدی جدی میشکنن...

تو شوخی شوخی لبخند میزنی و

من جدی جدی عاشق میشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:37  توسط پرنادوو  | 

 

چرا آدم باید کاری کنه که فقط براش آه و حسرت و دلتنگی بمونه...

چرا باید میذاشتیم کار به اینجاها کشیده بشه...

چرا چرا چرا؟؟؟

یعنی سهم من از زندگی واقعاْ همین بوده؟؟؟

فقط آه و حسرت!!!

آخه چرا؟؟!!

شب که می خوام بخوابم... صبح که چشمامو باز میکنم...

همه و همه تو باشی و یه دنیا حسرت

یه دنیا حرفی که تو گلوم گیر کرده و دلم میخواد که فریاد بکشم

نه اصلاْ دلم می خواد که همشو بالا بیارم

دیگه حالم داره به هم میخوره حتی از آدمائی که بهم...

اینم جواب روراستیه من؟؟؟!!! یه عالمه علامت سوال

      نمیدونم اونی که این راه رو گذاشت جلوی پام و این پیشنهاد جدائی رو

بهم داد چی تو سرش میگذشت!؟!...

یعنی الان واقعاْ از این جدائی خوشحاله و داره لذت میبره؟؟؟

یا اینکه ....................................................؟

خیلی سوال از تو مغزم داره رد میشه که شاید هیچوقت به جوابش نرسم ولی...

امیدوارم که من اشتباه کنم و توئی که خودت رو مثل خواهرم به من نزدیک میدونستی

و میخواستی که من..... نشم از روی قصد اینکارو نکرده باشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:56  توسط پرنادوو  | 

 

عجب هوائي شده امروز...

چه باروني...

وقتي پنجره رو  باز كردم دلم ميخواست مثل اون آدمائي كه داشتن بيرون راه ميرفتن ،

 ميرفتم و ساعتها قدم ميزدم و به خيلي چيزا فكر مي كردم...

اصلاً دلم ميخواست استارت ماشين رو ميزدم و ميرفتم شمال تنهاي تنها...

ميرفتم كنار دريا و به موجاش كه داشتن به طرفم حمله مي كردن زل ميزدم ...

ساعتها قدم ميزدم و بعدش مثل ديونه ها كه اگه كاري رو كه دلشون ميخواد انجام ندن خيالشون

راحت نميشه خيالم راحت شده بود و  برميگشتم...

...........................................

تازگيا آدم زده شدم از آدما خسته شدم چون احساس مي كنم كه همه مثل هم شدن همه فكر ميكنن

كه با بقيه فرق دارن ولي اصلاً اينطور نيست ...

به نظر من كه همه دارن عين هم ميشن ...

همه به آدم دروغ ميگن ...

فقط منم منم دارن ولي در واقع هيچي نيستن ...

اميدوارم كه من هيچوقت صداقتم رو از دست ندم و مثل بقيه آدما فقط ادعا نباشم...

دلم از همه آدما گرفته...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 16:39  توسط پرنادوو  | 

 

نميتونم  نميتونم نميتونم

يعني ديگه نميتونم ، خسته شدم ، داره يكسال ميشه و من همش دارم خودمو گول ميزنم كه

همه چيز براي من تموم شده ولي با باريدن اولين برف دوباره دلم گرفت ، دوباره ياد اون موقع

 افتادم و دوباره ... 

و دوباره  به ياد كسي افتادم كه يك شبه همه چيزو فراموش كرد و پشتشو به من كرد ...

دلم مي خواست چشمامو باز كنم و ببينم كه تمام اين يكسال رو خواب بودم و همش الكي بود

و من تمام اون روزهاي خوب رو هنوز هم دارم...

دلم مي خواست به تمام آدمهائي كه دارن بهم ميخندن و ميگن ديدي اينم اون آدمي كه ميگفتي

با بقيه فرق داره بفهمونم كه ...

ولي افسوس كه خواب نيستم و همه چيز واقعيت داره و آدمها هم ...

(هنوز نمي دونم كه دارن راست ميگن يا نه؟؟؟!!!‌)

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 18:15  توسط پرنادوو  | 

 

يه شروع جديد...

يه حركت نو...

يه فرناز ديگه...

مي خوام از نو شروع كنم...

مي خوام همه گذشته رو بزارم كنار و دوباره بعد از يك سال بگم...

سلام زندگي...

من تو چه خوابي فرو رفته بودم...

پس چرا من تو رو نمي ديدم و چرا چشمام رو به روت بسته بودم؟؟؟!!!

دوباره مي خوام شروع كنم ولي اين بار با يه چشم بازززز...

با يه چشمي كه ديگه كمتر اشتباه كنه...

و

فقط نگه چشم...

نگه اگه تو باشي من ديگه هيچ چيز نمي خوام...

و اگه نباشي من مي ميرم...

اين بار بدون تو هم زندگي هست...

سلام زندگي سلاممممممممم من اومدم منتظرم باش

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 19:32  توسط پرنادوو  | 

 

یه پائیزه دیگه هم داره تموم میشه...

مواظب دلت باش...

گه همییییییییییییییشه بهاری باشه...

مراقب لطافت روح مهربونت...

دردهای نگفته سازت...

درهای بسته خلوتت...

زمزمه های تنهائیت و غصه های ارغوانیت باش...

تا پائیز کاری که با زمین کرد با دل مهربونت نکنه...

 

یلداتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 10:27  توسط پرنادوو  | 

 

 

من غریبه دیروزم

آشنای امروز

و

فراموش شده فردا

پس در آشنائی امروز مینگرم

تا

در فراموشی فردا یادم کنی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 9:36  توسط پرنادوو  |